تبليغاتX
پاییزحس
دردهــــــــای راه دور... یکشنبه چهارم دی 1390 1:15

سلام

از همه دوستان بابت تاخیر در به روز شدن معذرت می خوام و چون ممکنه حالا حالا ها  زمان ، بهانه های قشنگی برای به روز شدن رو به  من نده این بار با پنج تا کار اومدم تا خاک خوردگی وبلاگم کمرنگ تر بشه....منتظر نقدهای ارزشمندتون هستم چون همیشه...

(1)

دست می کشم بر صدای اذان

             که لای پنجره مانــده است

و شب مرا بیدار می کند

و خوابهایی را که هنوز ندیده ام...

مانیتور را روشن می کنم

  و بر دنیایی که آنطرف مانده است 

               دست می کشم

این روزها

که دردهای راه دور اتاقم را نفس می زنند

گاهی فاصله ما یک روسری است

و گــــــــــاهی

         لبخندی که بر صورت وب کم جا می ماند...

و من نمی دانم

            دردهای مدرن که اسکلتم را کهیر زده است

چقـــــــــــدر مرا تاب می آورند....

تصویرهای پشت سر این شعر

          آنقــــــــــــــــدر عمیق اند

         که صدایت خش بر می دارد

               وقتی به دختری من می رسی

آنجا که لبخندهای کودکی ام مرده اند

و من هر روز پیاده این شعر را

-         در نبود انگشتهایت روی نت های پیر پیانو-

                       قدم....

*************

(2)

از خطوط مینیاتوری ذهنت

          تا آئینه ای که همچنان ایستاده

و در من حجم چروکی را رقم می زند

تمام پروانه ها به شیمی درمانی رفته اند

                  و بالهایشان را فروخته اند 

                        وقتی به پیراهنم بازمی گردند...

و من قلبم را در چمدانی می ریزم

        و از این شهـــــــــــــــر...

چمدان پیر می شود

شهر پیر می شود

دقیقه ها پیر می شوند

و روسری ام هنوز در بیست سالگی خودش

            هــــــوا را در آغوش گرفته است

تابوتم را پر از چتر کنید

از این همـــــــه باران موسمی که روی شناسنامه ام می بارد

                                                       خستـــــــــــــه ام...

***********

(3)

زمین را به زمــــــــان می دوزم

    انگشتهایت لای صدایم می ماند

گندمهای پیراهنت را پوشیده ام

و خشک می شوم

در این اتاق

        که کودکی ام قاب عکس را در آغوش گرفته است

در این اتاق

        که لیوانهای روی میز روی لبهایت تمام شده اند

در این اتاق

       که موهایت ...

من امـــــــــــا هر چه بیشتر دست این شعر را می گیرم

                                               بیشتر گم می شوم

استکان ها آنقدر در صدایم می ریزد

که کلماتم همه می ریزند

و زخم انگشت اشاره ام می شود

همـــــــــــــانطور که خودم را نشان می دهم...

گاهی که تنم را روی بند رخت می ریزم

مادرم لالایی های مرده را از حیاط جمع می کند

و چروک دست هایش عمیق تر از آنند

                 که در جیب های پیراهنم جا شوند...

مــــن اما

          هر چقـــــــــدر بزرگ می شوم

                    عصا نمی شوم...

اگر چشمهایت را روی این شعر باز کنی

در میان امواجی از پرندگان نشسته ام

-         همچنان که مرا نوک می زنند-

به ضبط صوت پیری می رسند

      که تمام صداها لابه لای ذهنش

                    سقط شده اند.

**********

(4)

نگاهم را شطرنجی می کنم

و پناه می برم

به درختانی که ایستاده اند...

این بار شانـــــــــه های تو بود که بر خاک می ریخت

و من فقط پشت صحنه دختری بودم

                 که  عاشقش شده بودی...

            و پیراهن تو در باد

شعر تازه ای بود که ناتمام مـــــــــاند...

 

این روزها اگر سکوت می کنم

            رد کفشهایت خوابهایم را زخمی می کند

                      و آنقــــــــــــدر تکرار می شود

که هر چه خوابهایم را روی بند رخت می ریزم

              هر روز صدای زنی را می شنوم

                            که دردهایش لای پرانتزها جا ماند....

*********

(5)

این روزها

به تکه هایی از تو رسیده ام

با لبخنهایی که نگاهت را فتوشاپ ...

و قلبی مصنوعی که لای نقاشی هایم تیــــــر می کشد...

چیزی ننویس...

رزهای درون گلدان باید آنقدر بمیرند

تا شعری که روی لبهای آینه مانده است

         به تارهای صوتی ام برگردد..

 

از انگشت های تو

فقط روسری ای در ذهن گنجه مانده است

و از من ، دختری که هر چه می رود

-         نمی رسد...

 

و از حافظه ام

شانه هایی که در کافه غیرتی می شدند

....

این روزها

خیابان از دختری پر شده است

که حوادث جنایی را جمع می کند

تا در زمستان کفش هایش

            کلمات گرم بریزد

و هر روز خدا را به جشن یک نفره اش می خواند

و من شبیه تماشاچی ای شده ام

که از دیدن نقش خودش بر صحنه

بر صندلی خویش منــــــــــگ شده است...

 

 

 

|نوشته شده توسط م-افسون | موضوع: | لينک ثابت |

دلنوشته 1 چهارشنبه نهم شهریور 1390 15:13

سلام دوستان گلم

خیلی وقت هست که می خوام باشم اما نمی تونم، شعرم زیاد دارم واسه گذاشتن اما نمی دونم چرا دنبال یه بهونه می گردم که نیست ، که گم شده و پیداش نمی کنم...این روزا پر از بی وقتی ام با یه عالمه کار عقب افتاده ...به دعای همتون احتیاج دارم راستی یادم رفت بگم عیدتون مبارک ، امیدوارم هر لحظه ای براتون قشنگی عید رو داشته باشه... با یه دلنوشته اومدم که بگم هستم خوشحال می شم نظرات گرمتون رو چون همیشه ببینم هر چند که این بار باید بی دعوت  بیایید و قدم  روی چشم پاییز حس بگذارید....

شاد باشید چون همیشه

 "دلنوشته ۱"

خدایا ...به اینجا که می رسم نمیدانم چقــــــــــــدر پر از خستگی ام که بالهایم درد می گیرد، حرفهایم درد می گیرد، نگاهم ...

نقاشی ای که امروز برایم کشیدی ....آهسته آهسته مرا به دنیایی کشید که نمی توانستم.....حرفهایم ، تمام وجودم به نتوانستن رسیده بود...

زخم های کوچکم را برداشتم و از میان آنها رنگها را صدا زدم تا دوبــــــــــــاره به یادت بیاورم...

حس می کنم این روزها پشت در ایستاده ای و در می زنی وقتی به سمت در می آیم از من می گریزی ....اما هنوز ردپاهایت پشت در می مانند و مرا صدا می زنند...منی که به نتوانستن رسیده ام با ردپاهایت راه می افتم از خودم ، از دختری که تمام پنجره های ابری را پوشیده عبــــــــور می کنم و روی ردپاهایت راه می روم....آنقدر راه می روم و چترهایی که از صدایت بر زمین فرو ریخته را صدا می کنم.....

انگار چیزی ته دلم تکان می خورد مثل گناهی که خسته می شود از رنگهایی که پوشیده است....حالا انگار چیزی شانه هایم را پر از تکان می کند ، پر از حرکت ....چیزی مثل آرامش یک حس دوباره که مرا از خواب نقاشی بیرون می کشد...

حس می کنم وقتی از نقاشی بیرون می زنم سبک شده ام...

به کفشهایم نگاهمی کنم، بــــــــــــــاورم نمی شود

              انگار ردپاهای تو را پوشیده ام.

 

|نوشته شده توسط م-افسون | موضوع: | لينک ثابت |

و قتی خودت نیستی و انگار دنیا خودش نیست... جمعه بیست و سوم اردیبهشت 1390 11:6

پشت این شیشه تمام حرفهای من هست که راه می رود، که تو را صدا میزند. و قتی خودت نیستی و انگار دنیا خودش نیست...

ومن عمیق تر از همیشه ، عمیق تر از خودم می شوم تا دوباره پشت شیشه انگشت هایم را پیدا کنم...

(1)

تو آمده بودی

و عطر همیشگی ات را پشت در جا گذاشته بودی

دختری من

بی اختیا ر تمام دیوارها را پوشاند

دیروز نفسهایت،آنقـــــــــــدر امن بودند

که تکیه گاه شانه های نقاشی ام بودند...

تو حرف می زدی

و من صدایت را می شنیدم

که حرفی نداشت برای من

مداد قهوه ای ام را برداشتم

و پیراهنت را که در  دیروز نقاشی ام خشک شده بود

خط خطی کردم

قدم هایت را

از نقطه چین های تاول زده روحم

بیرون کشیدی

و من حس می کردم

گلهایی که روی دامنم روئیده بودند

می مردند

تو بیرون رفتی

و همیشه هایی را که سهم اتاقم کرده بودی

بند کفشهایشان را بستند

و من صدای در را می شنیدم

که راه راه می شد

و دختری مرا لابه لای خودش به تبعید...

حالا من مانده بودم

و پنجره هایی که سیا ه پوشیده بودند...

سایه ام سردش بود

انگار چیزی کم داشت

سایه ام می لرزید

و من بی اختیار نام تو را از شناسنامه ی سایه ام

برداشتم

و برای همیشه لابه لای علف های هرزگذاشتم

(۲)

و سهم مرا از نرده هایی که دیروز به آنها تکیه داده بودی

به خیابان بخشیدی

خیابان برای من ترافیک کلماتی شده است

که شقیقه هایشان درد دارد...

گاهی از خودم دختری می خواهم

که پشت دیوارها

نقاشی های مرده را بغل می کند

و با نت هایی که مرده اند

می رقصد...

گاهی دامنم را پر از جیغ های وحشی می کنم

و در گونه های تو

از پنجره هایی که بسته اند ،جمله می سازم

هنوز هم همان هفت سالگی دختری هستم

که علامت های سوال را از وسط باغچه پیدا کرد...

و دیروز تو رفتی

بی آنکه دست هایت برایم شعر شوند

دست می کشم روی دلم

حس می کنم

 یک پنجره در همیشه های تیر ماه دلم تشییع می شود....

"قسمت نظر دهی خیلی از وبلاگها دچار مشکل شده ، اگر  عدد پایین نظر دهی نمایش داده نمی شه f8را فشار دهید ، ممکنه درست بشه ، مثل همیشه منتظر نقد و نظرات ارزشمندتون هستم."

|نوشته شده توسط م-افسون | موضوع: | لينک ثابت |

همیشه هایی که حنجره ام را تا زده اند... شنبه شانزدهم بهمن 1389 20:44

سالهاست در شعر

ردپاهای زنی را در آغوش گرفته ام

که دردهایم را می پوشد

با کفش های پاشنه بلندی که می روند

تا موهایم را که شعر شده است

خط خطی کنند

و حس های من  لابه لای نگفته ی انگشت هایم جا مانده اند

وقتی دیوارهای وسط نقاشی ام می میرند

و شانه های نقاشی را برای گریستن گم می کنم....

چقد........ر صدا می خواهم برای حرف زدن

آنقدر که با قدم های این زن

رنگهای روسری من پیر می شوند

و جای شکوفه های هلو

که دیروز از روسری ام می چیدی

امروز آنقدر برف وسط روسری ام ن

                                                ....ش

                                                            ...سته است

که ته مانده های یک آدم برفی

وسط رنگهای روسری من خواب می رود...

*

حالا نمی فهمم!!!

 انگشت های من

وسط این همه آدمی

که میان این شعر حرف  هایشان را به دیوار می کوبند

راه می روند

و هیچ گاه استخوان هایشان به پوکی دردمبتلا نیست

چرا بر شانه های یک سایه نشسته است

سایه ای که بلند می شود

از شعر من بیرون می زند

و پاهایش را روی خط خطی های پیرهنم جامی گذارد

وسط خیابان

از همیشه های قرمز عبور ممنوع ،عبور می کند.

روبه روی حوصله تمام ویترین ها می ایستد

ناگهان تمام خودش را وسط آینه می فهمد

و تو آنجا نشسته بودی

 موهای آینه را می بافتی

وای خدای من!!!.....

حس می کنم تمام سطرهای این شعر را پوشیده ام

آنقدر که ردپاهایم یخ می زند

وسایه با موهایی که تو برایش بافته ای

                        به درون من باز می گردد

و من پشت این همیشه هایی که حنجره ام را تا زده اند

چقدر صدا می خواهم تا...

تابگوی.......م

جای خالی انگشت هایت وسط موهایم

هنوز درد دارد....

 

 

 

|نوشته شده توسط م-افسون | موضوع: | لينک ثابت |

تقدیم به مولای آینه ها یکشنبه سوم بهمن 1389 14:35

 سلام

می دونم خیلی وقته که به روز نشدم. بهانه ها ی زیادی داشتم...بهانه های کوچکی که سهم تورا با خودشان می برند و شاید پشت عمیقی یک نگاه آنقدر گم می شوند تا شانه هایت را برای گریستن فراموش کنند. این روزها نمی دونم چقدر می تونم دردهایم را از لای نقطه چین ها بیرون بکشم و از خط خطی های دلم برایت حرف بزنم...

سعی می کنم بیشتر در خدمتتان باشم ،هر چند اگر پایان نامه مجالی دهد. اکنون شما را دعوت می کنم به خواندن یک کار قدیمی

"تقدیم به مولای آینه ها"

پنج شنبه

            تهران

                        خیابان ولیعصر(عج)

در خوابهای لوکس مغازه ها

حراج می شود

همه چیز

جز یک پنجره

که دل دل بزند

شاید عبور فردایت را![i]

حالا

من،دلم به اندازه ی خیابان ولیعصر (عج)

            طول می کش.............د

وعابری

هر جمعه

خیس کلماتش را بر می دارد

این خیابان را قدم می زند،

            شعر می خواند

ردپاهایش تاول می زنند

ردپاهایش نقطه چین می شوند

اما تو...

*

این روزها

که تمام دریا ها

            ختم می شوند به اشاره ی چشمانت

و هیچ نگاهی معجزه...

            عصا نمی بافد

                        تا شکافتن رد عمیق نگاهت

ونوح چشمانم

            چه زود و همیشه

                        به گل می نشیند...

*

و کودکی پایین شهر

هر روز

وسط دفتر نقاشی اش

اسبی می تازاند

بدون سوار

شب خواب می بیند

که برگهای دفتر نقاشی اش

پر از عمیق وسبز شده اند.

*

ومن به شهرم می اندیشم

که دیریست

لذت می برد

           از هم آغوشی نام تو

و به مادرم

که در میدان بزرگ دلش

هر سه شنبه

یک جمکران می روید.

*

این روزها

تمام حادثه ها صبورند

تا نرسیدن

           تا کوه ها

و کفشهای کوچکی در جنگ

هر لحظه خواب می بیند

مردی که می آید

خش می اندازد بر تمام این نامعادله های زمینی

و پس می آورد

           پاهای چهار ساله اش را

و این کفشهای چهار ساله

           آنقدر روی شعر من راه می روند

           که تمام تصویرهای شعر من شیمیایی می شوند...

*

حالا هر شب جمعه

خدا تمام ستاره ها را به صف می کند

شاید

           فردا

                       بیاید

                                   مردی

                                               که نصب می کند

                                                           خورشید را

                                                       بر دوش مردم بی ستاره...


[i] در خیابان ولیعصر (عج)/کس مثل خود آقا غریب نبود.(علیرضا قزوه)

|نوشته شده توسط م-افسون | موضوع: | لينک ثابت |

چهارشنبه هفدهم شهریور 1389 16:19

ايستاده ام

بر خستگي پل هايي

كه زميني هم نيستند  _حتي_

وقتي تو هميشه ي نگاهت را جا گذاشته اي...

و ته مانده هاي صدايت

فقط مووو...ج مي دهند

پرنده هايي كه لابه لاي موهايم

انگار يك هميشه را مرده اند!

تمام در ختان را پوشيده ام

و ايستاده ام

تو در تمام زاويه ها سر مي روي از حوصله ات...

نقطه چين ها تمام تو را پوشيده اند

وراه مي روند

روي تكه هاي من كه تمام  هم نمي شوم !!!

 كه هنوز هم خودم را به ياد نمي آورم

و هر روز زخم هاي روسري ام

در ميان علامت هاي سوال

طو فاني مي شود

طوفاني تر از هميشه هايي

كه شانه هايم را ميان باران هاي ترك خورده

            نقاشي مي ...

كاش خدا قلم مو هايش را بر مي داشت

فكر ديگري

براي درختان اين نقاشي مي كرد...

 

|نوشته شده توسط م-افسون | موضوع: | لينک ثابت |

دوشنبه یکم شهریور 1389 13:47

این شعر را تقدیم می کنم به هم اتاقی عزیزم م.ر او که لحظات عاشقانه اش دیری نپایید،و خود را به دست های ساده ی مرگ تسلیم ...

((...))

ولنجك

يك ربع مانده به چرخش زمين روي مردمك هاي تو

خيابانها وبرجهايي كه حوصله ي مرا

 

                 ورق نمي زند

من ايمانم را به تو وصله مي زنم

 

          به تو

              كه پايين شهر فهميده اي

 

                         پياده رفتن شاعرترت مي كند

رد پاهايت كه رخنه مي كنند

       در اين حوالي

 

         آغاز مي شود

              يك فصل جذرومد ميان نبضم

 

                    وبغل مي كند

                         دامنم را رقصي صدساله

رنگ چشمانت را به من قرض مي دهي؟

 

           حالا تمام نيشكرهاي دنيا

                   در چشمانم آب...

پرانتز چشمهايت را

    ميان شعر هايم باز مي كنم

          دستي از ميانش سبز ميشود

                    سبز

                       سبز

آنقدر كه حالا

       حواتر ازهميشه

                يوق گناه راگلاويزگردنم ميكنند

باشد

    چيدن دستهاي تو

            گناه قشنگي ست نه!

*

 

حالا كه تو درمن قد كشيده اي

هزار پرنده ازسفره ي چشمانم 

                ند

             گير

      بال مي   

ومن وسيع ترازتمام آرزوها

آنقدر كه فضا كوچك مي شود

        براي نفس كشيدن ريشه هاي بي تابي ام

ميان خودم

    از ذهن كلمات بي پرواز

قفس-شعري مي بافم

خودم را ميان قفس ها مي بينم

         كه به نفس افتاده ام

             وتو قافيه دستانت راازمن دزديده اي

وتورم مي كند                             

بغضي ميان انگشتانم

ميان دستانم تاامتداددستهايت

       ديواري بارورشده است

كه اجرهايش را نمي فهمم

حياي من چيده است

يا بي تفاوتي تو

       *

بگذار وقتي واژه ها ته

ك

ش

ي

د

ه اند

       باسكوت برايت حوصله بنويسم

       چشمانم

           انقدر مست از انگورهاي دست تو

                كه نمي فهمم

                     تو قلبت رابراي ديگران چت مي كني!!!

نه انگار اين شماره

       پاياني ندارد

           "چشمانت براي تيترشدن درشتند"

بگذار حوالي حس هايم را

           تن پوشت كنم

 

                تاباور كني

           براي كفن شدن غصه هايم

                 يك لبخند گس كافيست

          دركدام ناكجارسيدن چشمت

                     پهنش كرده اي؟!!!!!

                    كه پاییز چشمم

                     ميان عجزونرسيدن

                           ترك مي بندند

                           *

             حالا تنهايي خودم

                   با دردهاي زنجير شده ي تو

                           شاعرترم مي كند      

           هيس قند در چايي شعرم ا

                         ف                

                         ت

                         ا

                         د

                    تو كه نمي خواهي بيايي

                        وگرنه بايد تمام بادها را

قرباني كنم!

                                   *

              بعد از ظهر ورم كرده ازحرفهاي مردم     

                     كه بيابان روي لبهايم روييده

                        بوق... بوق.. بوق...

                         خانم....

                    لطفا"مزاحم نشويد

                        من دامن-شعرم را

براي شما پهن نخواهم كرد

                     حالا تو

                        كه چشمانت انقدر كافور نوشيده اند

                    كه گندم هاي روييده ازدستانم

                          پير مي شوند

انقدر پير

                     كه انگشتانم

                          تكه تكه

                             فرو                 

                                مي        

                                 ري 

                                      زند

                    و دردهاي من

                          شانه هاي خاك را

پينه مي بندند

                         و چشمانم  يك باران زخمي را

                                           جنین مي شود             

                                                                  

                        مي فهمم امروز پياده نيامده اي !              

 

                                       تا دختري از جنس بي ستارگي را

                                           ميان حوصله ات                                                   

                                     هاشور بزنی...       

                                                                 *                 

ديروز تمام پيكرم را علامت سؤال تنيده بود

امروز كه پيله ام را

شكافتم

تو ديگر پروانه ي من نبودي!!!

                حالا هر چقدر دلت

                           به خواستن مي رسد

                                در كفش چشمانم نمك بريز

                     من آنقدر ناخوانده ام

                           كه مي مانم

                                تا بفهمم اين بار كدام گل سر

                                     ميان دستانت

                                           كه عقيم عشق اند

                                                 پر پرنه خسوف مي كند؟!

                           ***

چقدر آدم ها دارند كوچك مي شوند!

بيا به احترام سكوت

قيام كنيم   

  وقتی دروغ دارد                                                                          

از آدمها بلند ترقدمي كشد

وقتي چشمانم تو را بغل مي كرد

صبر آمده بود

من كه اعتقادي نداشتم

امروز دلم را به تمام خرافات گره مي زنم!!!

 دست ودلم به نوشتن نمي رود

مه روي شانه هاي شعرم

رسوخ كرده است!

بگذاروقتي دلم قرص شد

برايت د

       ع

           و

                ا

                     مي نويسم  

                           ***

                بچه تر كه بوديم

                     ما را از خدا مي ترساندند

                           امروز كه كلاه بزرگي برايم بافتي

                                فهميدم

                           خداست كه از كارهاي ما می ترسد!!!          

      

                        بگذار!

                           پس بفرستم

                                زخم هاي كوچكم را

                           خدا مي داند

                                اين كوچكترين راه

                                     براي جبران توست!

***

                     دانشگاه

                           دلم را

                                خش خش روي برگها مي كشم

 

                     انگار اين ترم هم

براي تمام شدن من كافي نيست!!!

 

امروز

روز از دنده ي چپ بلند شده است

هر كجا مي روم

دلم به سنگ مي خورد!

                         صداي بادها را زنداني مي كنم

تا نام تو

در گوشهايم زنگ نزند

اما نمي فهمم

 دلم چرا اينقدر كوچك است؟

كه خيابانش

فقط

  به ترافيك چشمان تو مي رسد!!!

به تو

كه حلقه ي بدنامي ات

 هنوز بر انگشتان نامم ماسيده است...

مگر وجدانت را

چندطلاقه كرده اي؟!

كه امروز خوشبختي را

به افتخار ديگران

سر مي كشي...

***

                          ديگر تمام شد

تو را در تمام عكسهايت پاره كردم

دلم نهيب مي زند

چشمانت را چگونه پاره خواهي كرد؟!

       خدا

بزرگتر از تمام تاول هايي ست               

كه نامت بر دلم زده است!

                كاش خدا

                تكليفمان را روشن مي كرد   

                  اگر مي دانستم

                     ردپاهاي تو

                           به بهشت مي رسند

                  تقدير-دختري ام را

                         بختك جهنم مي كردم

                  دلم فشارش افتاده

                     آب قندهايتا ن مرد م

                         كه بوي آب-ترحم گرفته است

حال شعرم را

برهم مي زند!

 

                    خانم ونك خانم پارك وي...

                           وپاهايم

                           كه با وسعتي ناتمام فرياد مي زنند

                                   اقا دربست

                                     خيابان مرگ...  

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

|نوشته شده توسط م-افسون | موضوع: | لينک ثابت |

چند کار کوتاه پنجشنبه بیست و هشتم مرداد 1389 0:3

فرقي نمي كند

     من شاعر باشم يا تو

          وقتي قافيه ها

              هميشه دستان تو باشند!!!

***

براي خريدن پنجره

به خيابان مي روم  

تمام مغازه ها

ديوار حراج كر ده اند!!!

***

از لبهايت

همين طور واژه واژه مي بارد

من دراين باران

    انقدر خيسيده ام

كه نمي فهمم  

    ديريست آنفولانزاي حسي گرفته ام!!!

         ***

        ازمن نوار قلب مي گيرند

       قدم زدن هاي تو

             جاده هاي مانيتور را

                   مي رقصاند!

             ***

ديشب خواب تورا مي ديدم

صبح

بالشم پراز شعر شده بود!

***

تو نيستي

حتي خطوط بريل هم

به من ياد نمي دهند

خورشيد را ميان كلماتم

بيدار كنم!

***

 

برايم از گلهاي ميخك

گردنبندي بافتي

بي شك

ميان اين همه خوشبختي

                        گلويم شاعر مي شود!!!

***

امروز پیراهن آبی ات را پوشیده ای

به آسمان نگاه می کنم

تکه ای از آسمان گم شده است....

 

|نوشته شده توسط م-افسون | موضوع: | لينک ثابت |

گشودن یک دریچه........ چهارشنبه بیست و هفتم مرداد 1389 23:49

من آمده ام با تمام دختری ام ،و روزهایی که روی گونه هایم نشسته اند...و حرف هایی که لابه لای انگشتانم گم می شوند.

"گاهی دلم برای خودم تنگ می شود"

این روزها بیشتر از همیشه،آنقدر که گاه وبیگاه 25 سالگی ام را لابه لای کاغذ ها ،شعرها و نگاه های زخمی پیدا می کنم و اینجا دریچه ایست برای نگاه شما...........

 

|نوشته شده توسط م-افسون | موضوع: | لينک ثابت |